قَهقَرا

by Manuelestheim [http://manuelestheim.deviantart.com/]
by Manuelestheim
[http://manuelestheim.deviantart.com/]

دیگه نه از نقاشی چیزی می فهمم نه از تو؛ حالا خوبه باز رَنگا هستن، رَنگا کمتر نیاز به فهمیده شدن دارن، اونا هستن. ولی خیلی از هم دور شدیما؛ تو این وانفسا این چشمای تو مونده بود که هنوز گاهی می شد توشون نگاه کرد، که دیگه اونام رفتن تو لیست. دیگه تقریبن هیچ جفت چشمی نمونده، با حساب کتابی که تا الآن دارم، اینو می گم.

البته یه سری چشمای خیلی پُر رو وجود دارن که به بهونه ی “جستجوی حقیقت” و “من راستگو ترینم” و  چیزای این شکلی، همچین زُل می زنن تو چِشات که بیا و ببین. اون لعنتیا استاد دروغ و دو دره بازین، بی خبر از این که ما خودمون درس این چیزا رو حداقل تو هفتمین-هشتمین زندگانی قبلیمون پاس کردیم و یه مدتیم تو کلاس به بر و بچه ها تو آتِن درسش می دادیم. حالا اما قَلبن از این داستانا بریدیم؛ به زمین و زمون و آسمون و کهکشون قسم.

د آخه لعنتی، چرا مثل آدم حرفتو به خود آدم نمی زنی؟ مگه تو مثلن آدم نیستی؟ این هَمَم که صبح و شب و هفته و ماه و سال داری نَفَس و کلمه حروم می کنی! خودتو به خَریَتِ عُظما زدی یا ما رو خَر ترینِ عَوالم فرض کردی؟ به خدا ما-اگه نه خیلی بیش از تو-حداقل هم قَد خودِ جناب عالی می فهمیم؛ این منطق و درک خدادادی رو خیلی وقت پیش به ما عطا کردن، دستشون درد نکنه. مهم تر از اون اینکه ضایعست واقعن! ببین ما چشمامون “ایکس رِی” داره و لا مَصَب توی همه رو می بینه، تازگیام انگار از قبل بیشتر می بینیم. خدا به خیر کنه! انقدر گه الکی نخور، اَه!

بعد این تاتریا چرا همچین می کنن؟ کلن این “هُنریا” خیلی اوضاشون خراب شده؛ البته مُطمئنَن همینجوری بوده و حالا به طرز تصاعدی و غریبی بیشتر شده دیگه. این برچسب لعنتی “هُنری” خیلی بهونه ی دم دستی و راحت و شیک و پیک و–من از تا نیفتم یه وقت خدایی نکرده!-ای شده واسه انواع و اقسام کُس کلک بازی و در ضمن  گوناگونی عجیبی از فرافکنی و استفراغ رو آدمای بد بخت که تو این وضعیتِ جنون آمیزِ روزگاری که پیشینیانشون براشون از روی حماقت محض رقم زدن، دست و پا می زنن تا یه لحظه بتونن تکونکی بخورن و یه لبخندی، اشکی، چیزی ازشون بیرون بیاد. حیفه واقعن.

آخه با بچه ها رفته بودیم این کار تازه ی آقای پورآذری رو ببینیم، اسمشم “سال ثانیه” بود. یعنی عین دستگاه ساکشن، ذره ذره حس خوب و زندگی رو ازمون کشید بیرون جمعه شبی و به جای هُنر و کاتارسیس، اَن و گُه رو کرد توی روح و جونمون. ایشالا خدا شفا بده این آقا رو و توی شعور و آگاهیش یه دستی ببره؛ باشه که خودش و یه سِیلی از آدمای دور و برش به آرامش ذهنی و روحی برسن بنده خداها و خُب، دست از کاری که نباید بکنن بر دارن. نکن!

حالا خیلی خوشت نباشه، با تو ام؛ فکر نکن یادم رفته. خیلی برات نگرانم. تو اصلن اینجوری نبودی؛ واقعن آدم بودی. از بچگی از این فیلمای “زامبی” طور می ترسیدم. نه به خاطر خون و خوردنِ همدیگه و خیالای وَهم انگیزِ هالیوودیش. به این فکر می کردم که این ایده هه یه چیز دیگه پشتشه که خیلی ترسناکه؛ این که آدما از خودشون و همدیگه، از هدف فردی شون تو این دنیا اونقدری دور بشن، اونقدری سرگرم اراجیف معمول و معقول روزگار سرمایه داری و “اونچه باید کرد” و “اونچه بهتر است باشیم!” بشن، که دیگه کم کم هیچی از انسانیت نمونه و بشریت تا ته این بی خبریِ کثافت، این “تاریک ترین تاریکی” فرو بره و اون آخر یه چند تا دونه آدم تک و تنها اینجا بمونن و غرق در ترسِ “گازِ زامبیِ” این قهقرا تا ابد تو ایستایی این ترس بمونن و محکوم به خودِ نابودی بشن.

نمی دونم چرا مدتیه که هر چی از خواب بیدار می شم، انگار هنوز خوابم. اصلن نمی تونم بیدار شم. خیلی از این وضع خستم؛ از این وضع، از من، از تو، از این همه حماقت محض و پوچی که جای همه چی رو گرفته. این همه بی رحمی. از این سپیده ی لعنتی که هیچ طلوعی قرار نیست از دلش در بیاد. الآن فقط دلم می خواد برقصم. تو هم کُلَن نباشی، هیچ کدومتون نباشین. آخه حالم از همتون بهم می خوره؛ اصلنم دست خودم نیست. به خودم نمی تونم دروغ بگم؛ به شماهام دلم نمی خواد بخوام که دروغ بگم. حالا نه که کلن نباشین، اما یه جای دیگه باشین که من اصلن ندونم و نخوامَم بدونم. انقدر برقصم تا جونَم در بیاد. بعدم یهو واقعن صبح شه و من برم پِی زندگیم.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s