آنچه “سونیا” بر جای گذاشت

 

9780cc46f48811e2a6de22000a1fb5b7_7

آنچه سونیا بود، منظورم همان سونیا ی واقعی است که دلواپسی ها و دغدغه هایش را به طرفی می انداخت و با شتاب به سمت صحنه می دوید و بر روی صحنه می پرید و جامه ای بر تن می کرد که گرچه از آن او نبود، اما واسطه ای بود بر مبدل ساختن وی به آنچه او می توانست بوده باشد، آنچه او شاید بود، آنچه او می توانست باشد، آنچه او می بود و نیز آنچه او به راستی بود. او تنش بسیار را به جان می خرید و اطمینان حاصل می کرد که احدی متوجه این تغییر نشود و تنها جامه بر تن کردنی را ببیند که با هیجان و در لحظه ای سکوت رخ می دهد. او رخ به تماشاگر می نمود و با جسارت لبانش را با آلت آرایش سرخ ممی کرد و صحنه را ترک می کرد.

آنچه آقا از خانم می داند و آنچه خانم از آقا می داند، هر دو برای سونیا امری واضح و مبرهن بود. سونیا زن بودن را می شناخت و نیز مرد بودن را. او از روز ازل هم زن بود و هم مرد. او درد درست درک نشدن و کلا درک نشدن را لمس کرده بود. این موجود بازیگوش از سخن گفتن در اوج سکوت لذت می برد، سخن گفتن با و برای هر آنکه گوش شنوا داشت. او با خویشتن سخن می گفت، با من و نیز با تو. او از دوگانگی می گفت و از سرنوشت ناگزیر آنان که دنیا بر روحشان تنگ می آمد. سونیا در واقع چندین شخصیت بود که سعی داشت در لحظه به یکی کردن و اتحاد تمامی این شخصیت ها بپردازد و از یکی بودن همه ی ما سخن بگوید. از “سونیا” بودن همه ی ما بگوید، جدا از تمایلات و هویت جنسی و جنسیت.

نکته ی جالب توجه برای من این بود که، علیرغم گوناگونی و نطبیق پذیری در آنچه سونیا بود، دیگر شخصیت ها ی نمایش به راحتی تنها یک شخصیت را پذیرفته بودند: “سونیا”. آن ها با آنچه سونیا نام داشت به راحتی ارتباط بر قرار می کردند و جنس و طول عمر این ارتباط خیلی حائز اهمیت نبود، بیشتر حضور این ارتباط مهم و جالب بود. شاید دلیل این ارتباط دو طرفه و چندین طرفه این بود که سونیا، هرچه بود، حقیقی و صمیمی بود، حتی در لحظاتی که نیتش نسبت به این یکی و آن یکی، نیت بی شرمانه ای بیش نبود. سونیا خوب می دانست در پی چیست و مصمم بود. او دورانی بود که ترس های درونیش را رها کرده بود. این موهبت سونیا بود.

من چیزهای زیادی از حضوری به نام “سونیا” یاد گرفتم. او هر شب، برای مدت یک ماه، حدود ساعت 9 زنده می شد. صرف نظر از هر آنچه او و من را آزرده بود. او تنها یک هدف داشت و در صدد برآوردن همان هدف نفس می کشید: “سونیا” بودن. او به من از دلگرمی آموخت، از بی نیازی و نیز از خواسته های خالص درونی که جلای شخصیت خالص خود او بود. او می دانست که چه وقت باید شیرین و دوست داشتنی باشد، که می بایست تنها دیوانه بود، در چه هنگام باید دیوانه وار خندید و کی باید ناگه اشک ریخت. او به من آموخت که باید آنچه هستیم باشیم. ما این موهبت، توانایی و انتخاب را داریم تا خویشتن را بشناسیم، پیدا کنیم و بسازیم. ما می توانیم خود را نابود کنیم و از نو خویشتن را باز یابیم.

اگر دلمان بخواهد، می توانیم از “سونیا” این را داشته باشیم: موقعیت و شرایط، رنگ ها، جامه ، جنسیت، هویت جنسی و آنان که دور و بر ما هستند، “ما” را تعریف نمی کنند. این آنها نیستند که به بودن “ما” معنا می بخشند. آیینه ای که سونیا بر روی صحنه در دست داشت این ها را به من آموخت. او گاهی در آیینه نگاه می کرد و خود را می دید. گاهی در آیینه نگاه می کرد تا بتواند با “دیگران” ارتباط بر قرار کند و گاهی هم در آیینه نگاه می کرد تا آنچه بر فراز آیینه بود را ببیند. ما آنچه هستیم، هستیم. چه آیینه ای باشد، چه نباشد. اما آیینه ای در درون همه ی ما هست، که در جستجوی چشمان ماست. همان آیینه ای که در آن خویشتن را می توان دید. همان آیینه ای که وقتی همه ما را رها می کنند و می روند، وقتی هر آنچه شناخته ایم تبدیل به گردی پراکنده بر باد ها می شود و هیچ آرامشی نیست، به آن باز می گردیم. ما اینجا هستیم، “سونیا” های حقیقی که تنها خواسته مان در هم شکستن تمام مرزها و رسیدن به خویشتن راستین است، خویشتنی سرشار از جادوی زندگی…

برای سونیا که تا ابد خواهد بود

8 تیر 92

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s