میراثِ مُربایِ انجیر

توی دنیایِ خاکستری رنگِ زندگیم چندین ماجرایِ شیرین اما تلخ وجود داشت. از بینِ این ماجراهایِ بسیار، اما چند تا دونش خیلی قابل توجه بود.

×

یکیش ماجرایِ اون مادرِ مهربونی بود که پسر کوچولوش رو عاشقانه دوست داشت. اون می دونست که هیچ زمانی نمی تونه برایِ پسرش مادر خوبی باشه، یا اون مادری باشه که پسرک باید می داشته. آخه اون پسر کوچولو خیلی پسر خوبی بود، درست مثل یک فرشته، یک فرشته یِ خیلی کوچولو که از جایِ دیگه ای اون بالاها اومده بود و راستش خیلی جاش تو این دنیا نبود. پس مادر خیلی مهربون به خاطر عشق زیادی که به پسرک داشت حاضر شد بمیره.

×

البته اون خود کشی نکرد. نه، اون تنها تصمیم گرفت و مُرد. اون مُرد تا پسر کوچولوش یه مامانِ خوبِ خوبِ خوب داشته باشه. اون می دونست که اون خانومِ مهربون می تونه مامانِ خیلی خوبی واسه پسر کوچولوش باشه و پسرکِ کوچولو بالاخره می تونه اون مامانی رو داشته باشه که خوب بفهمتش و خوش حالش کنه.

×

پسر کوچولو از مربایِ انجیر متنفر بود، اون هیچ وقت طعم و مزه یِ این مربا رو نمی فهمید. وقتی مامانِ واقعیش زنده بود، هر از گاهی مربایُ انجید درست می کرد و اونو به همه یِ کسانی می داد که عاشق مربایِ انجیر بودن. مثل همون خانوم مهربون که بعدا مامانِ پسر کوچولوش شد. آخه اون خانومه عاشقِ مربایِ انجیر بود، اما پسرک هیچ وقت نمی فهمید که چرا مامانش و اون خانومه انقدر مربایِ انجیر دوست دارن. اونا همیشه یه طوری میگفتن «مربایِ انجیر» که فکر می کردی دارن درباره یِ یه رویای شیرین ولی دست نیافتنی حرف می زنن. پسرک هم همیشه نگاهی به شیشه یِ مربایِ انجیر می کرد و به اون موجودات زرد رنگ عجیب ولی بی مزه چشم می دوخت و باز نمی فهمید که داستان از چه قراره.

×

راستش اون خانومه و مامانش خیلی همدیگرو دوست داشتن و این همیشه پسرک رو خوش حال می کرد. البته اینا همه قبل از ماجرا یِ مرگ مامانش بود. یک روز مدت ها قبل از این که مامانِ واقعیش بمیره، اون خانومه و مامانش سرِ میزِ صبحانه نشسته بودن و خانومه به پسرک که حالا کمی بزرگ تر شده بود گفت: «مربایِ انجیر می خوری؟» پسرک هم بی دریغ گفت: «اصلا ازش خوشم نمیاد.» اون خانومه هم انگار که اصلا نشنیده باشه با تمام بی توجهی یک انجیر از ظرف مربا برداشت و توی بشقاب پسرک گذاشت و بعد گفت: «امتحان کن، خیلی خوبه.» پسرک هم با کمال میل، طوری که انگار از فردِ مهمی دستور گرفته باشه، مربا رو تویِ دهانش گذاشت و چیزی نگذشته بود که فهمید اون به هیچ وجه از مربایِ انجیر بدش نمیاد.

×

اون دیگه حالا هر روز مربایِ انجیر می خورد. اما دیگه اون خانومه رفته بود. مامان واقعیش از این که می دید پسرش هر روز مربایِ انجیر می خوره متعجب بود ولی فقط زیر چشمی نگاهی به انجیر ها می کرد که پسرک تویِ ظرفش می ریخت و هیچ کدوم حرفی نمیزدن.

×

تا این که یک روز پسرک متوجه شد فقط دو تا دونه از انجیر ها تویِ ظرف مربا مونده. اون از فکر شیشه یِ خالیِ مربایِ انجیر می ترسید. آخه فقط مامانِ واقعی خودش بلد بود مربایِ انجیر درست کنه و حالا دیگه مدت ها بود که مامانِ واقعیش زنده نبود. اون خانومه رو هم که خیلی زیاد دوست داشت، اصلا بلد نبود مربایِ انجیر درست کنه. اون بیچاره خودش هم مدت ها بود دلش مربایِ انجیر می خواست. اما خب، هیچ کس نبود تا بتونه براشون مربایِ خوش مزه یِ انجیر درست کنه…هیچ کس، جز مامانِ واقعیش که دیگه مدت ها بود رفته بود.

2 thoughts on “میراثِ مُربایِ انجیر

  1. سلام نمی دونم چرا با این نوشته این قدر ارتباط برقرار کردم یه حسی ته وجودم میگه که انگاری از واقعیت سر چشمه گرفته خیلی خوب بود ولی نمیدونم چرا موفق باشی

    1. Mamnoonam Iman, Khoshalam ke ino mishnavam chon in neveshe baraye man kheyli shakhsiye va meghdare ziyadish az haghighate voojoodiye MAN sarcheshme migire🙂

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s