امروزِ عجیب

حس بودن با لحظه ها حس عجیبیه اگه بخوای واقعا هر لحظه رو زندگی کنی. این مالیخولیای شگرف اما در عین حال چیز دوست داشتنییه که به این راحتیام نمیشه ازش گذشت. خب راستش به نظرم کمی احمقانه میاد که اصلا حتی برای یک لحظه هم نخوام اونطوری باشم که واقعا دوست دارم. هر لحظه خودش مملوه از هزاران حقیقت در حال وقوع. اما این در حالیه که ذهن مفلوک ما تنها قادر به درک و زندگیه تعداد خیلی محدودی از این به اصطلاح “حقایق” هستش و منظورم از تعدادی محدود چیزی بین یک تا حد اکثر سه حقیقته. که تازه این فقط شامل افرادیه که جز آدام های با هوش به حساب میان و نه همه ی ما.
آیا اینکه ما فقط-اون هم با شرایط خاص-میتونیم توی هر لحظه تنها بین یک تا سه حقیقت از بین دنیای نا متناهی حقایق رو درک و زندگی کنیم به این معنیه که چیزی بیشتر از همین چند حقیقت در حال رخداد نیست؟ آیا فقط هر اونچه توی ذهن ما اتفاق میفته تمام اون چیزیه که در کل داره اتفاق میفته؟ یا چیزی بیش از اون؟ یا خیلی خیلی بیشتر از اون؟ آیا کمی خودمون رو و توانایی هامون رو دست بالا نگرفتیم؟
من فکر میکنم ما همه توی اقیانوس بیکران زندگی تنها چیز هایی رو برای دیدن و برای زندگی کردن انتخاب میکنیم که قبلا دیدیم و نه چیز هایی که اون بیرون در هر لحظه در حال وقوع هستن و اما از چشمان ما خیلی دور، از ذهن ما خیلی دور، اونقدر دور که ذهن حتی نقطه ای از وجودشون رو هم نمیتونه ببینه و نمیتونه درکشون کنه و نمیتونه زندگیشون کنه و نمیتونه باشه چیزی جز اون که تا به امروز، هر روز بوده.
قلب توی سینه ی تک تک ما آرزوی پرواز رو داره، در هر لحظه ای که ما زنده ایم. حالا چه هر لحظه رو زندگی کنیم یا نه. اما این ذهن ماست که با چنگالی از وهم قفسی ساخته، جایی که بال هامون دوست دارن تنها نسیم آسمون با اون ها عشق بازی کنه. ولی بال هامون محکوم به تبعید امدی ذهن مسموممون هستند و این تبعید سالهاست در بی جریانی زندگی پایه هاش رو هر روز استوار تر کرده.
امروز، ولی روز عجیبیه. بوی هر لحظه توی هوا پخش شده و فضای اطراف رو پر کرده از هیجانی بی مسما ولی دوست داشتنی. هیجانی که همیشه تنها همسفر بوده با چیزی به اسم امید. امیدی که حتما بوده توی هر لحظه از زندگی. اما شاید این امید هم محکوم تبعید ذهن بوده و دور از چشم دل.
امروز، اما روز عجیبیه، قلب من یکی که بال هاش رو باز کرده و بیزاریش رو به غبار روی اون ها اعلام کرده و تنها منتظر نسیم آسمونه که بیاد و با اون کمی عشق بازی کنه اون رو به جایی ببره که تا به امروز هیچوقت ندیده و هیچوقت حس نکرده و هیچوقت زندگی نکرده. جایی مملو از بوی زندگی

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s