ابر بهاری

بهار رو دوست دارم. فصلیه که خیلی شبیه خودمه. هر لحظه یک حس و هر لحظه یک نور ولی با روحی ثابت، روحی پراکنده به همه ی این دنیا. بعد از ظهر های بهاری برام خیلی دل نشینند. مثلاَ حول و حوش ساعت چهار و پنج یک بعد از ظهر بهاری رو تصور کنید. آسمون کمی ابری و پایین، خورشید کلی کم نور و تنبل، هوا خیلی سبک و نسیمی در جریان. هنوز اونقدر ها از صبح نگذشته و تا تاریکی آسمون و پایان روز کلی مونده. پس هنوز ممکنه هر اتفاقی بیفته و هنوز ممکنه آدم تا چند ساعت آینده سر از هرجایی در بیاره. همین حس پر هیجان بی خبری، همین طوفان پر تلاطم لحظست که ممکنه من رو به هر ساحلی فرود بیاره.

صداهای دیروز توی بهار خیلی کمرنگند. یه جورایی انگار دیروزی نبوده و تا ابد فقط یک لحظه بوده که مرتب تونسته باشه و بودن اون لحظه و با اون لحظه بودن همه ی چیزیه که الآن هست. از فردام خبری نیست، اصلاَ مگه عقربه ها جز بی خبری و حرکت کار دیگه ای هم بلدن؟ همین الآن رو دوست دارم، همین لحظه ی بهاری رو که بی قراری نسیم خودش برام معنای زندگی و بودنه. چیزی نمیخوام جز آرامش همین لحظه رو که مثل یه رفیق از روزای شیرین بچگی اومده پیشم تا بازی کنیم. خیلی خوشحالم از بودنش. اون شاید تنها کسیه که معنای دوست داشتن رو میدونه. آره، تو کل این دنیا، با همه ی آدمایی که من میشناسم، اون واقعاَ تنها کسیه که می تونه اینجا باشه، تو این لحظه، با من، توی این روز زندگی بخش بهاری.

من آرامش این سکوت لحظه رو با هیچ چیر و هیچ کس عوض نمیکنم و اون رو تا ابد توی قلبم نگه می دارم. می دونمم که قلبم از داشتن این یکی میتونه همیشه راضی باشه و شاید برای یک بار هم که شده از کردش پشیمون نشه و یک روز اشک نریزه

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s