دیوانه

کاش جز خودمون لا اقل یکی بود که ما رو می فهمید. یکی دیگه که وقتی ما رو می دید یا با ما چند کلمه ای حرف می زد فکر نمی کرد ما دیوونه ایم. یکی که وقتی باش حرف میزدیم تو چشاش هرچی بود جز ترحم و تمسخر.
کاش یکی دیگه بود اندازه ی خودمون دیوونه تا اونوقت می تونستیم هرچی دلمون خواست دیوونگی کنیم و دیوونه باشیم و همش خودمون باشیم. اونوقت دیگه لازم نبود مثل دیوونه ها ادای آدمای عاقل رو در بیاریم و مثلا نرمال به نظر بیایم.
آخه این که همه از دم دیوونن کاملاً بدیهیه و همه هم این رو میدونن. پس چرا همه خودشون رو می زنن به اون راه و نمی خوان مثل خودشون دیوونه باشن؟ چی می شه اگه فقط واسه ی یک روز که خودش یک عمره خودِ خودمون باشیم و دل رو بزنیم به همون دریایی که توی قلبمونه و بشیم همون دیوونه ای که همیشه بودیم و هستیم؟
دل دیوونم پوسید بسکی دیوونگی نکرد و بسکی بچگی نکرد و بسکی زندگی نکرد. قلب دیوونم کلافه شد از صدای ثانیه هایی که در کمال وارستگی و نزاکت تو تیک تیک خودشون با سنگینیِ تکراری ابدی غرق شدند و روح پریشانم تکید و نتونست بال های برهنه و نورانیش رو باز کنه و مثل یک رویای خیس برای همیشه روی خاک بر گل نشست.
تنها یک لبخند مونده برام روی لب هایی نمناک از عشق های دیروز با چشمانی خشکیده از اشک های شور باران هر روز و می خندم گاه گاهی در تنهایی و یا در حضور تو و تو و تو…
همچون دیوانه ای که می خندد تنها و می خندد همی هی هی هی…
پس می خندم و دیوانه ام امروز چرا که دیوانه ام در دل، پس می خندم تا خود باشم و می خندم چون که من خود بودن را می پرستم…
می خندم چون که من دیوانه ام، همچون تو

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s