انگاره های تمام

مهربانى ها و چوبِ تاراج،
بازىِ كُهنِه ى ما.
دل نوشته هاى با منظور و بى نفوذ،
رازِ دلِ من، مردود در خاطر تو.
دلتنگى از پس پوچى ها-
از ترسِ تَك و تا…
دلتنگِ بودن و بوديم ها،
و عجيب خسته. – 28 بهمن 94

گاهى چيزى در دِلَم بى دليل فرو مى ريزد.
گاهى، لحظه ها به درازاى ساليان مى كشند و گاه گاهشان يكى مى شود و من سر در گُم.
اين جا ‘تنهاگاه’ من است؛
رهايم كن. – 18 بهمن 94

امشب، طوفان با دل من هم صدا شد.
و منَم، حالِ دلم ديد؛
نگاهم كرد، بغض باريد، رعد راهى.
خوش به حالم، از پس شن دانه هاى بطن شيشه-
نگاه عاشقت، كَس بى تنِش ديد. – 20 دی 94

هميشه يه چيز مى گى! خودت نمى فهمى؟ فراموشى دارى يا واقعن احمقى؟ هميشه يه تشويق، هميشه يه غر، هميشه يه مزخرف. هيچ كدومشم راست نمى گى! چرا بايد هر روز نشخوار بى خبرى تو رو بيبينم، آيينه ى خواب آلود وجودم كه ديگه حالم از تك تك بودن هات بهم مى خوره. – 16 دی 94

دلِ آدم مى شكنه. يه چيزايى رو آدم لازم داره يادش بيارن. خب، آدما عوض مى شن ديگه؛ با يا بدون “ى”. چه كاريه آدم خودشو ناراحت كنه؟ ولى دلِه ديگه، يه وقتايى هم مى شكنه. اما آدم كه نمى ميره؛ فقط كلى ناراحت مى شه. ولى كاش نشه؛ هان؟ چه كاريه آدم همش ناراحت بشه از اين و از اون؟ اينجورى كه آدم بايد همش ناراحت باشه… اون وقت ديگه كِى خوشحال باشه؟ كِى راحت باشه؟ – 5 دی 94

حرف هايم كه آيه نيست؛
كلام است بر آينه وَز آن.
گاهى فرو مى آيد، گاهى دَم مى زند، گاهى مى هَراسد. گاهى با من يكيست و گاهى از من جدا.
بارى، جاريست. – 1 دی 94

تاولِ بزرگ يادم آورد؛
من هنوز اينجا هستم-
با كالبُدم و روحم.
دستانم را دوست دارم.
هر يك دروغ، يك مرگ؛ يك خداحافظ…
براى هميشه! – 22 آذر 94

از دروغ هامان خسته نشديم.
اين عذاب و انزجار و خونِ دل، روح مان را بس نشد؛
بايد حتمن مزاحم تاريكى ها می شدیم!
اينجا خُب سراى مهر بود، روزگاری… – 20 آذر 94

بعضى بيداريا-
ديگه باشه برا بعديا.

پ.ن. لیلی مرد بود یا پیر مرد؟ – 18 آذر 94

تو را كنار مى گذارم.
از طاقچه سراغت را مى گيرم؛
با تو اما حرفى براى گفتن-
يا شنيدن، ندارم.
ماه هاى زيادى از دوران ما پُر شد.
با بدرودِ چشمانمان به بدرقه ى اين مرثيه رفتيم.
يادمان نرود.
تو را به جنونِ دلنشينِ ديروزت مى سپارم؛
كه ديگر از آن خبرى نشد! – 13 آذر 94

دست من يا پاى تقدير؟ خواسته يا خسته؟ آهسته و پيوسته؟ بازم هنوز؟ تسليم يا تصميم؟ – 12 آبان 94

نكند تلخ شويم؛
طوفانِ سهمگينيست.
بازى به راه است و
سياهى فراوان.
درب ها را بسته اند و
تشنه ى وجود ما اند.
مى سوزاند:
انبوه صفرا،
داغى و سودا. – 16 مهر 94

انقدر دوست داشتم اصلن حرف نمى زدى؛
از منم نمى خواستى چيزى بگم!
كلن فقط بوديم. بين ‘خفه شو’ىِ سركوب شده ى خودم و ‘چه خبر؟’ كوفتىِ تو نمى دونم كدوم بيشتر آزارم مى ده.
چه خبر؟
خفه شو! – 21 شهریور 94

تكليف اشك هايم روشن؛
همواره انباشته بر پيكر اين بغض.
بودنم در ناكجا، ماندنم بى مدعا.
آويخته بر پهنه ى اين پوچِ درهم.
همچنان جستجو… – 17 شهریور 94

دروغ هایم را می پرستیدی؛ نگاه گریزانم را به جان می کشیدی.
امروز از من و از چشمانم گریزانی. تو هیچ در پی حقیقت نبودی.
تو مرا دروغین دوست می داشتی؛ مرا که من نبود، زیبا می پنداشتی.
همه ی دروغ ها از برای تو؛ دروغ های دیروزمان و دروغ های امروز-
که شاید از من و تو رها تر بودند. – 9 مرداد 94

طبقِ عادت؛
گفته هاىِ تو-
بر لبانِ ترديد.
شِكوِه هاى من-
از زبانِ تو.
بارِ ديگر؛
تكرارِ ما. – 23 تیر 94

بر بسته ى لبانم غوغايى به پا بود، اما-
سكوتم دم بر نياورد، هيچ نگفت.
چه عامدانه اين خفقان به جانم خريد-
بازخواست واژه ها و طلاتم افكار را. – 10 تیر 94

سكوت.
آزاد و رها.
تنهاى تنها.
سكوت. – 7 تیر 94

ك تنهايىِ ازَلى، اين خالىِ بى مُنتها-
كه هميشه بود و غير از آن هيچ نبود-
جز گاه گاهى، اين حسِ سنگينِ لعنتى؛
عمرى از اين، روزگارى در اين ناكُجا! – 31 خرداد 94

مى آيند و مى روند و مى مانند و مى روند.
مى مانيم و مى مانيم و مى مانيم و مى روى. – 30 خرداد 94

باز هم من را تكرار مى كنم.
هنوز هم ‘من’ هستم…
دروغ مى گويم؛
بى دليل. – 21 خرداد 94

شعری برای خود می نویسم.
این دلتنگی، تنها شاعرانه مرا رها می کند.
امروز شعری خواندم که خود ننوشتم.
چیزی اما جاریست… – 8 خرداد 94

ما را به اسارت بردند؛
تو را در هیبتی از سیمان و پولاد جای گذاشتند و مرا هم میان تاریکی افکار.
هر دو در محاصره ی سیاهی ها، تار مویی از دوست را می پنداشتیم…
آغوشی، لبخندی، ساعتی، چیزی از جنس زندگی. – 29 اردیبهشت 94

ميان نمى دانم هاى چند. نمى دانمِ تو، نمى دانمِ او، نمى دانمِ تو. اين سرگردانى از آن من نيست. كاش من هم نمى دانستم… – 20 اردیبهشت 94

صبح كه داشتم قهوه هايى كه فرشته برام آورد رو آسياب مى كردم، صداتو شنيدم؛ گفتى: چه بويى داره! باز موقعى كه مامى اون قابلمه هه كه توش مربا درست مى كردى رو آورد كه يه كم مرباى توت فرنگى درست كنيم، انگار ديدمت. الآنم كه زنگ زدم از بيرون ساندويچ بيارن با سيب زمينى سرخ كرده، انگار تو هم قرار بود بياى سر ميز بشينى و هى سس تند رو بريزى اون رو و بگى: اين كه تند نيست!
خيلى جات خاليه ماه منير. خيلى دوست دارم. – 20 اردیبهشت 94

دست هايم را دراز نمى كنم.
اگر مى خواهى، آن ها را جست و جو كن.
دست هايت را به من بده؛
آن ها را رها خواهم كرد. – 11 اردیبهشت 94

بذله می گویی تو از قند و عسل؛
فضله ی نابِ دروغین و رَوا.
از برای کَفتران آسمان،
جانت، هستی ات،
کزان هیچ کرا هیچ مبود. – 7 اردیبهشت 94

گفتگو در کلامِ باد،
بازی هایِ تردید.
تلاطُمِ شِن دانه ها،
در گُذرِ اَبر ها.
ما؛
تو و من و او.
جست و جو… – 3 اردیبهشت 94

به دَوَران دَهریم هر دَم که می دَمد ما را تازه باد.
از باران و بوران و بیابان و بیداد ما را باک نباد.
می رویم، چون پرتوِ بی مهابایِ نور از میان کبود،
می نوازیم و می رقصیم؛ هر چه آمد، هست بود. – 18 فروردین 94

قصه ى نكبت بار خدايانى بسيار كه ما را از هم جدا مى كنند، تا خود، يكتا بمانند – 16 فروردین 94

ماهتابان, آب ها و نگاه. لحظه هاى بودن، بى شرم و نا آگاه. عمرى ما را شد و كس دم بر نياورد؛ از آتشان ِتشنه و دَستانِ خيسِ باد. – 4 فروردین 94

كاش از ‘بى تو’ ها مى نوشتم و از نبودت مرثيه مى خواندم. تو بودى و ما نبوديم. كاش تمام ‘اى كاش’ هام را نثار حوض نقاشى مى كردم، با قلمو و رنگ هايى كه عاشقشان بودم. – 27 اسفند 93

به آسمان نگاه کردی؟ ستاره ها را دیدی؟ از ابر ها نوازش گرفتی؟ کوه ها را درد دل گفتی؟ نسیم را شنیدی؟ آفتاب اینجاست؛ همه جا زندگی و…بهار. – 25 اسفند 93

زيبايى هاى اين روزها بى شُمارند؛ زيبايى لبخندانِ دِل ها و آتَشانِ كهكشان. – 22 اسفند 93

کودکی ات در زورقی کجدار و مریز، نمایان است. لبریزِ لیوانِ “سال ها بعد” که ناگزیر به نوشیدنش هستیم؛ جام زرین واقعیت. تو در آب های حقیقت شناور ماندی و خواستی از چیزی بگریزی… – 16 اسفند 93

مى شكنى و مى شكنى و باز هم مى شكنى. هر بار با همان شدت؛ شايدم شديد تر. باز اما هيچ نمى گويى. تنها كلامت همان شكستن توست، در سكوتى از جنس نور و روشنى. كسى از اين شكستن ها خبردار نيست، اى نازك دلِ مهربان؛ تنها من مى دانم و گاهى هم آينه. – 15 اسفند 93

آمد نیامد داشت لحظه های مهربان و بی تَنِش؛ از آن دم که من جا ماندم و این جستجو سَر گرفت. – 9 اسفند 93

“ترین” های پوچ دیروز را به هیچستان امروز سپردم… شاید بالاخره لحظه ای هم بودم. – 3 اسفند 93

مگر تو آب بودى؟ يا آينه؟ كه مرا سرزنش كردى بر كدورت و وا داشتى به كتمان حقيقت؟ – 24 بهمن 93

گوشه اى از خاطرات ديروز را در كُنج آينه گذاشتم. در كنار تكه اى از بودنِ امروزم. آينه تنها سكوت كرد؛ من هم هيچ نگفتم. – 22 بهمن 93

شاه نعمت اللهِ ولى به من ‘هيچ’ نگفت.
يك تَفأُلِ سپيد – 20 دی 93

بسامدِ ما آدما براى تغيير و حركت به سوى يك بودنِ منسجم و متعارف و در نهايت تبديل به اونچه من از تو، تو از من، او از تو و …انتظار دارم، دارى، داره… متفاوته. درست مثل خود ما. اميد اما هميشه بهترين جوابه، براى هر درد بى درمونى. مى شه همچنان اميدوار بود و البته… پذيرفت. – 15 مهر 93

از من نمى ترسى. از نگاهى مى ترسى كه حقيقت را باز مى خواند. به چشمانم نگاه نمى كنى. از نگاه آينه گريزانى. اينجا حتا سايه ها هم دروغ مى گويند. نترس. بمان. بگذار چشمانت تو را نگاه كنند. كمى نزديك شو. – 3 مهر 93

بعضيا تو زندگيت نيستن؛ چون، خب… جاشون اونجا نيست. همين : ) – 23 شهریور 93

باز هم به پرواز در اومدن و از ميون نگاهت پر كشيدن؛ لحظه هايى كه هيچ وقت دلشون نمى خواست پيش تو بمونن. تو هم تو حسرت يه ‘خداحافظ’ موندى. حالا فكر كن خداحاظى هم مى كردن و مى رفتن. – 3 شهریور 93

خرده انوار گندم گون خورشید که از دیروزها، از درز حصیر خشکیده ی آن پنجره ی شکسته، با تلاطم در پی وجودم می گردند را برایم نگاه دار. این تنها بازمانده ی امیدست مرا. بگذار بر من بتابد گرچه سوسو زنان. شاید بیدار شدم. – 19 مرداد 93

دیروز که اشک های تو رو دیدم، می دونستم از دلتنگی اند. اما خیلی درکشون نکردم و فقط می خواستم تو گریه نکنی، همین. ولی امروز که اون اشک هام رو در آورد، فهمیدم منم کلی دلتنگم. منم نمی دونستم دلتنگ کی و چی، اما اشک هام سرازیر شدن و دلم به درد اومد. ای کاش دیروز با هم اشک می ریختیم، نه هر دو توی تنهایی خودمون. – 18 مرداد 93

من را نخوان، مرا بشنو.
مرا نبين، به چشمهايم نگاه كن.
من را صدا بزن تا پيدا شوم.
آتش افروز بر بال هايم و بر من. – 28 تیر 93

من هرگز تو را فراموش نكردم! من تو را دور نريختم. من تنها از تو بريدم. همين. – 27 تیر 93

آدما نمى تونستن بيدار بشن. خواب غريبى بود. فراموشى ها و كورى ها. ديگه وقتش بود كه بر گرديم. اما خونه رو سپرده بودن به رويا ها. خونه اونجا بود. – 25 تیر 93

من با تموم اون چیزایی که من رو ازشون می ترسونی، جا و زمان دیگه ای روبرو شدم. شاید هم من نبوده باشم؛ اما به هر حال یکی بوده که قبلن اونا رو زندگی کرده و یا یکی که شاید بخواد بعدن این کار رو بکنه. اما من ترجیح می دم به جای شنیدن این حرف ها، نفس بکشم. – 15 تیر 93

مرداب پیر از انوار گندم گون می گفت. از روزگاری که خود، طلایه ی رنگین کمان بود و بر فراز ابر ها می رقصید. او آه می کشید و از باران می گفت. من مرداب پیر را شنیدم. او در پی عشق بود و حالا تنها ی تنها. – 1 دی 92

در آن هنگام كه از خود پُر مى شوى، تنها خواسته ات مرگِ توست، به اين اميد كه از نو متولد شوى و بتوانى خويشتن را باز يابى. – 6 آذر 92

هر روز بلند می شیم، به این امید که بالاخره یه روز هم بیدار شیم… – 19 آبان 92

جمعه بعد از ظهری که قبلن صبح بود / تو و یه فنجون قهوه ای که قبلن داغ بود / غبار خاکستریِ اون شهری که قبلن اینجا بود / زندگی… – 17 آبان 92

اشکالی نداره… همه می دونَن. همه می دونیم. چی رو قایم کنیم؟ خودمونو؟ یعنی انقدر بسته باشیم؟ تا این اندازه؟ برای چی؟ از چی فرار کنیم؟ از خودمون؟ مگه ما ترس داریم؟ خب، آره ما گاهی خیلی ترس داریم. اونقدر که ترسناک می شیم. ما کجاییم؟ ای کاش همه ی ما سر جای خودمون بودیم. همونی بودیم که…خب، هستیم! – 13 آبان 92

همه پناه جوييم. پناه مى جوييم در اين ديار بى پناهى و دلسردى ها. – 10 آبان 92

دَمی طوفان بودی، توده ی مِه / دَمی باران های بی محابا
دَمی آتش بودی، شعله افشان / دَمی هم چای بودی، نوشِ جانان
دَم از دیدار ها و دلبری ها ی فراوان / زدی بر جانِ این تنها دلِ من
دَمی آسوده خاطر من نبودم / از آن دَم که نگاهت شد فریبِ جان بی دَم – 9 آبان 92

در روزگارانی پبش از این، فراموشی چنان دَم می زد که بیش توان بودنش نبود. چرا که دورانی بود که همه چیز را از خاطرش بُرده بود و بَس. چه آسایشی بود، چه آرامِ جانی، این فراموشیِ عزیز دُردانه ام. – 8 آبان 92

از باران باز هم خواهم نوشت. از این پروازِ بی خبری ها، از این طنینِ تردید ها و سکوت، از این بی محابا یِ بی پروا یِ پُر آوا که سال هاست مرا به دام انداخته و رهایم نمی کند. باران مرا اسیر کرده، اسیر خویشتن… و باز هم می بارد… و باز هم من می نویسم. – 5 آبان 92

مى دانم كه با چه فراغ بالى بر من دروغ هايت را ارزانى مى دارى. خوب تو را مى شناسم. تو خودِ من هستى. از اين سكوت دست بكش؛ آن چه نمى گويى را من پيش تر، بر زبان آورده ام و بدان نيك آگاهم. پرده درى كن، من بيدارم و هوشيارم و بى پروا. – 4 آبان 92

اگر نمی دانی، بدان. اگر نمی فهمی، بفهم. اگر نمی توانی، خب بتوان. به همین سادگی. – 22 مهر 92

باز هم بر نگاهِ دِلَم باریدی؟ بی پروا قطراتِ وجودت را نثارَم کردی؟ حرفی نیست. من هیچ گاه پروایی از طراوت بارانی که تو بودی نداشتم. همواره در زیر آسمانِ تو بی چتر و بی سرپناه با دلی که از برای من نبود، رقصان می چرخیدم. هر روزَم این بود و امروزم… باز هم ببار، من تشنه ی بارانم. – 12 مهر 92

چند روزی به دنیایِ من سفر کن. اینجا باش، در میان تاریکیِ وجود من که حصارِ تردید تنها خواستگاهش را پیدا کرده و در اعماق زمین لنگر انداخته. چند روزی بال هایت را بگشای ولی بدان که پروازی تو را نیست در این خلوتکده ی انزوا و بی کسی. اینجا باش، نزد من. میهمان تنهاییم باش و برای یک بار همدردم شو و مرا رها کن و برو و از خلوتکده ام به هیچ کس مگو. تنها خود بدان. – 9 مهر 92

حالِ خوب مال همست. همه بايد حالشون خوب باشه. همه ى همه. – 2 مهر 92

در كلامم تو را گم مى كنم و در روانم تو راپيدا. – ٢ مهر ٩2

بازم اين ابر لعنتى؟ ولى نه! اون ابر لعنتى رو باد برده بود…پس اين چيه؟ غبار محلىِ اين دل لعنتى؟ آخه اين دل لعنتى رو هم كه اون با خودش برده بود… خب پس آخه اين چيه كه نميذاره نفس بكشم؟ – 1 مهر 92

گاهی، زندگی شبیه یک ایستگاه قطار می شه. پُر از خداحافظی… اما خوبیش اینه که می تونی باز هم به همون ایستگاه برگردی، یه جای دیگه، یه وقت دیگه. می تونی بازم سلام کنی و باز هم بگی خدا حافظ. – 30 شهریور 92

تدبیری از جانبِ امید برایم بی اندیش، تا درمانِ جانِ شکسته ام شود. دردِ بی رحمِ جانم را خاموش کن، زیاده لختیست که در قلب رنجورم رخنه کرده و تنهایش نمی گذارد. – 26 شهریور 92

اين پنج روزى كه از تابستون باقى مونده، يه سرى دفترا رو مى شه بست، يه سرى حرفا رو مى شه زد، يه سرى آدما رو هم. ولى خب، مى تونيم به جاش سكوت كنيم، لبخند بزنيم و دفترا رو هم بگذاريم تو هواى بيرون تا برگ هاشون با مهموناى نو قدم پاييز برقصن. بد نيست ما هم كم كم بزنيم بيرون. مى گن قراره بارون بياد. – 25 شهریور 92

یه وقتایی آدما خودشونو آماده ی رفتن کردن. یه وقتایی آدما دیگه دلشون می خواد بکنن و برن. شاید ار چیزی خستن، شاید دیگه تاب موندنشون نیست. بقیه هم می تونن اینو درک کنن. اونا هم کم کم می تونن بفهمن که دیگه موقع خداحافظی رسیده. سخته اما…سخته. دل کندن از اونایی که دوستشون داری اصلا کار آسونی نیست. ولی خب، آدما میان، هستن و یه روز هم باید برن. – 23 شهریور 92

نه، آدما رو نمی تونی بریزیشون دور، مثلا توی سطل آشغال یا حتی توی جوب. ولی خب، می تونی بذاریشون به حال خودشون، رها شون کنی تا بتونن یه کم خودشون باشن، جدا ی از تو. همه رو باید رها کرد. آدما تازه توی تنهاییه که خودشونو پیدا می کنن، می فهمن کی هستن. بر می گردم به همون جمله ی معروف قدیمی که می گه: “اگر کسی رو دوست داری، رهاش کن.” – 12 شهریور 92

موقع نگرانی، دستتو فرو کن توی سینت، دنبال درد بگرد و وقتی پیداش کردی از توی قلبت بکشش بیرون، توی دستت نگهش دار و خوب بهش نگاه کن، رهاش کن و ببین چطور از لای انگشتات میچکه و از جلوی چشات محو میشه و به هیچ تبدیل میشه. اونوقت لبخند بزن و جاری باش. و حالا تو قوی تر از قبلی. – 6 شهریور 92

حالا جبر فيزيك و شيمى كه هيچ، ولى امان از اين جبر جغرافيا… – 3 شهریور 92

امروزِ خنک، نمناک و ناگهانی رو نباید فراموش کرد. آخه زندگی همین شکلیه. مثل امروز یهوییه! – 20 مرداد 92

آسایش دو گیتی، تفسیر این دو حرف است / با دوستان دو دو دو، با دشمنان لا لا لا – 11 تیر 92

رازهایم ای کاش همه بر ملا بود، گرچه من رازی ندارم…رمز آلودم شاید، آری. بیمم از رسوایی اما نیست. ترسم از دل شکستگی هاست، از فاصله ها، از فریبِ فراوانی ها من پرهیز می کنم. – 1 تیر 92

آروم باش، دست من نیست. تو نیستی. راستشو بخوای یکم از ما می ترسم. شایدم از تو. منو یاد اون موقعی میندازی که من و اون ما بودیم. البته تو هیچ شباهتی به اون نداری ها، تو خودتی، مثل من. ولی مای من و تو، منو می ترسونه. راستش من، تو رو دوست دارم، اما ما رو…نمی دونم. می ترسم از من. دلم اونو میخواد، همونی که هم منو می بینه و هم ما رو. اون اصلا از ما نمی ترسه، اون عاشق ماست. – 28 اسفند 91

باید حرکت کرد… رفت، نبود. این یعنی بودن. – 25 اسفند 91

آنچه از سكوت من برخاست، شعله ي فرياد يك عمر بي ثباتي بود و درد دوري موج از آبي هاي اقيانوس…اكنون آرام گرفتم، همچون دامان موج بر شن هاي نمناك… – 5 اسفند 91

به دنبال حس گم شده ي روزگار كودكي…در پي خويشتنم. با چشماني سرشار از آه امروز…در پي لبخند ديروز… ٢٥ بهمن 91

گاهی ما را تنها فاصله باید، تا لحظه ای آرامش شاید، و سکوت، و سکون، و لبخندی از درون… – 2 دی 91

“برف، پدیده ای خارق العاده که موجب شادی می شود.” وقتی صبح بیدار میشی و همه جا رو سفید می بینی، خب اصلا دلت نمیخواد برای چند ساعت از زیر پتو تکون بخوری. ولی نمیشه، تو باید پتو رو بزنی کنار، از توی تخت بیای بیرون. تو دلت می خواد تا ابد کنار پنجره بشینی و به زیبایی برف نگاه کنی. به سفیدیش، به آرامشش، به یک رنگیش. ولی بازم نمیشه، ماشین اون پایین منتظرته. تو باید بری سر کار. توی چهادیواری، پشت میز بشینی و تو صفحه ی مانیتور دنبال زیبایی برف بگردی. ولی اشکال نداره. تو خوب میدونی که برف چقدر زیباست. تو عاشق برفی. برف همیشه توی قلب تو اِ : ) – 26 آذر 91

از شراب بگم؟ يا از يه خواب؟ از عشق بگم؟ يا از سراب؟ از لذت بودن ميگم…از زندگي ميگم، از امروز… – 9 آذر 91

11 سال پیش، همچین شبی اومدم تو این خونه. اسمِش شد “خونه”. 11 سال بعد، دارم از یک خونه میرم. 11 روز بعد بر میگردم به یه خونه ی جدید، به یه زندگی نو. چه عجیبه، حالا که از این 11 سال زندگی یه مشت کارتن وسط سالن خالی و یه مشت تیر و تخته مونده، حس میکنم همین 11 دقیقه پیش بود که واسه اولین بار پا گذاشتم به این خونه، به این زندگیِ یازده ساله که همین امشب به پایان میرسه…این 11 روز من خونه ای ندارم و انگار که نیستم. درست مثل این خونه که دیگه نیست. – 30 آبان 91

اصلا دیگه فقط راست میگیم. از خودمون شروع میکنیم. شروع میکنیم به خودمون راست گفتن. “من دلم اینو میخواد.” “من دلم اونو میخواد.” “من میدونم دلم چی میخواد و به زبون میارم و عمل میکنم.” بعد کم کم (ولی خیلی زود) میبینیم اصلا دیگه دلیلی واسه دروغ گفتن به بقیه هم وجود نداره. اصلا چه کاریه…چند وقت بعدش (نه خیلی زود اما به هر حال مدتی بعد) دنیای دور و برمون عوض میشه. اصلا کلا دنیا عوض میشه. اون وقت زندگی قشنگ تر میشه، توی دنیایی که فکر میکردیم خیلی بده و “همینه دیگه، عوض که نمیشه!”
فقط باید عوضی نبود نا دنیا عوض شه! همین. باید دروغ نگفت. به خدا راستشو میگم. – 22 آبان 91

امشب، در جوابِ کلامِ خاموشِ دِلَت، نامه ای از برای فریاد نگاهت می نویسم. آن را در گوشه ای از دلم نگاه می دارم، تا روزی که با نَفَس خوش مهربانی آن را خود برایت بخوانم…امروز، تنها می نویسم، در سکوتم. – ا آبان 91

زندگی خالی نیست. زندگی پوچ نیست، هیچ نیست. زندگی، تنها سادگیست. زندگی یعنی: بودن، نفس کشیدن… – 28 مهر 91

ای کاش بعضی ها “خود بودن” را می آموختند تا دیگر نیازی به حضور “بعضی ها” نبود. ای کاش همه خودِ خود بودیم و جدا از حیله ی نفس…عاری از نفرتِ دروغِ خویشتن… – 23 شهریور 91

بعضی روزا، یه چیزی توی وجودت تو رو صبح بیدار میکنه از خواب. بعضی صبحا میدونی که واقعا بیدار شدی. مثل امروز که آسمون یه چیزی از جنس نور برات آورده تا بهت دلگرمی بده و بگه که زندگی کماکان جاریه و تو باید بایستی، قدم برداری و راه بری. همون نوری که به تو میگه بیدار شو، بیدار باش. – 2 شهریور 91

یاد روزای ساده و سبک کودکی افتادم که خب عشقی تو زندگی شاید نداری اما هر لحظت پر از عشق و زندگیه…چقدر زیبا و چقدر دور از این لحظه… – 21 تیر 91

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s